پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

نفس مامان

پرهام گلم، بعد از مدتی اومدم تا وبلاگتو به روز کنم و از تواناییات و عادتای منحصر به فردت بگم.از اینکه از اوایل 8 ماهگی کلمه بابا رو گفتیو بابایی رو کلی ذوق زده کردی. یه کلمه هم که یاد میگیری یکسره تکرار میکنی(بابا  بابا بابا) و توی 7 ماهگی یه بار که داشتی یه کاری انجام میدادی که نباید، مامانی انگشتامو تکون دادمو گفتم نه نه و از اون به بعد هر کاری که بر خلاف میلته یکریز  میگی نه نه نه نه . از یه نظر خوبه چون هر چی که بدت بیاد با گفتن نه بهمون می فهمونی .ولی بعضی وقتا که  خیلی میگی و این بده وقتیه که به چیزایی که نباید دست بزنی و ازت میگیریم میگی. و خودت اذیت میشی.ولی سریع ما...
4 مهر 1392

تابستون با پرهام

پسر عزیزم، امروز آخرین روز تابستون بود. با همه گرمای زیادش که فوق العاده حساس بودی، گذشت . امیدوارم تابسنونای دیگه اینقد اذیت نشی.البته اون موقع خیالم راحت که خودت بهمون میگی که گرمته یا سردته .الهی فدات بشم که آخرای پاییز یکساله میشی .و چقدر زود گذشت.زمستون ، با همه سرماش. بهار با همه قشنگیاش که تو با بودنت قشنگیارو واسه منو بابایی صد برابر کردی. و تابستون با همه گرما و بارونای خوشگلش و اولین ماه رمضونت که توی تابستون بود.                                  یه مدتی  میشه که مامان به وبلاگت سر نزدمو واست ننوشت...
1 مهر 1392

پرهامی این روزای مامان

عزیز دوردونه ی مامانی این روزا اینقده تند تند داری کارای جدید انجام میدی که من و بابایی رو مات و مبهوت خودت کردی. یکیش اینه که اگه پستونکت بر عکس دهنت باشه یا با دهنت پرتش میکنی بیرون و ورمیداری درستش میکنی یا با دستای خوشگلت بیرون میاری و با زبون کوچولوت لمسش میکنی و درستشو میزاری.موقعی که خوابی خیلی کارت دلنشینه توی عالم خواب چندین ثانیه درگیرشی و خلاصه موفق میشی و با روروئکت که اوایل عقبی میرفتی الانا از جلو وکنار(بیشتر از کنار) تند تند به هر چی که میخای میرسی و توی هر اتاق که هستم خودتو میرسونی. دیگه اینکه چند روزی میشه از حالت دراز کشیده یا خوابیده راحت میشینی که مامان عاشق تک تک...
14 شهريور 1392

قشنگترین سریال این روزای مامان و بابا

امروز موقع ناهار بود .توی روروئکت بودی دیدم راحتی  گفتم همون جا ناهارتو   بدم که نوش جان کنی.خیلی هم خوابت می اومد. منم حواسم به  سرد کردن غذات بود که دیدم سرت رو خم کردی و دستات پایین میزه و با این صحنه مواجه شدم انگشتای پای بابایی رو گرفتی و بعدشم که گفتم پرهام داری چیکار میکنی، این خنده خوشگل بی دندونیتو تحویلم دادی که عاشقشم  یک ساعت بیشتر نخوابیدی.منم که دیدم دیگه خیال خوابیدن نداری.گذاشتمت توی آشپزخونه و رفتم سراغ شستن ظرفا. اولش رفتی سراغ سطل زباله     اینقدر پلاستیکشو کشیدی    که مامانی مجبو...
12 شهريور 1392

پرهام کنجکاو

آقا، شما خیلی خوابت می اومد .ما هم با اینکه دایی محمود اینا خونه مامان جون بودنو دوس داشتیم شبو بیشتر با هم باشیم بخاطر شما زود اومدیم که شما زودی بخوابی.اما وقتی برق اتاقو مث همیشه خاموش کردمو گذاشتمت توی تختت سریع لبه تختو گرفتیو نصفه پا شدی که بابایی رو از توی اتاق روبرویی ببینی  .با این کنجکاویات من و بابایی رو دیوونه خودت کردی قند عسل مامانییییییییی.قربون اون زانوهای  خوشگلت که سعی میکردی نگه شون داری آخ که مامان هلاک اون خنده های بی دندونیتم   ...
10 شهريور 1392

تولد مینا جون

دیشب تولد مینا جون بود. از خانواده 15 نفری ما فقط جای علیرضا و عمو حمید خالی بود. آقا محمدو خانمش و دو تا پسرای گلشون(ماجد و خالد) هم بودند.خوش گذشت.اگه از سرفه هات کم میشد به مامانی بیشترم خوش میگذشت.عزیز دلم همش حواسم به سرفه هات بود.آخه نمی دونم به چی حساسسی.شاید به باد و آب و هوا باشه.ایشالا که زودی خوب میشی دل خوشیم به اینه که بیحس و حال نیستی و همچنان به فعالییتات ادامه میدی.همین خوشحالم میکنه. اینم عکسایی که با مینا جون انداختی الهی که عمه فدات بشم .انگار همین دیروز بود. ساعت 2 شب 8 شهریور 79 یعنی 13 سال گذشته و تو واسه خودت خانومی شدی.ایشالا تولد 120 سالگیت مینا جو...
9 شهريور 1392

پرهام بهترین هدیه تولد

امروز تولد مامان بود و خدا رو شکر کردم که امسال یه فرشته مهربون دارم که به زنده بودن مون معنی داده،پسر گلم روز به روز از خوابت کم میشه و به بازیگوشیات  اضافه.فدای اون دالی بازیات، نفس زندگی مامانییییییی ...
28 مرداد 1392