پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

قشنگترین سریال این روزای مامان و بابا

1392/6/12 22:23
نویسنده : خودم
409 بازدید
اشتراک گذاری

امروز موقع ناهار بود .توی روروئکت بودی دیدم راحتی  گفتم همونجا ناهارتو  

بدم که نوش جان کنی.خیلی هم خوابت می اومد. منم حواسم به سرد کردن

غذات بود که دیدم سرت رو خم کردی و دستات پایین میزه و با این صحنه مواجه

شدمسوال

انگشتای پای بابایی رو گرفتی و بعدشم که گفتم پرهام داری چیکار میکنی،

این خنده خوشگل بی دندونیتو تحویلم دادی که عاشقشمبغل

 یک ساعت بیشتر نخوابیدی.منم که دیدم دیگه خیال خوابیدن نداری.گذاشتمت

توی آشپزخونه و رفتم سراغ شستن ظرفا. اولش رفتی سراغ سطل زباله 


  اینقدر پلاستیکشو کشیدی 


 که مامانی مجبور شدم برگردونمش که دستت به پلاستیکه نرسه.بعدش

اینطوری نگام کردی که چرا جلوی سرگرمیتو گرفتم


 چند بار با دستت زدی روش که بر گردونمش.چشای خوشگلت پر بوداز التماسقلب


  وقتی دیدی کارات بی فایده ست رفتی سراغ صندلیو با ناخنات کشیدی روی

چرمش.دیگه همه چی شده سوهان ناخنات با این که کوتاه هم هستن

تیزن.مخصوصا بدنه توریه تختت که وقتی از خواب پا میشی مامانی با صدای

ناخنات میفهممو میام پیشت.

بیکار نموندی رفتی سراغ دستگیره کابینت . اینقدر فشار آوردی به خودت

که نگو.ولی باز شدنی نبود

وقتی با روروئکت فاصله دار واستادی باز شد و تو ، پسرک عزیز من چقدر ذوق

زده بودی که بالاخره موفق شدی

رسیدی به لباسشویی که همیشه از دور با تعجب نظاره گر بودی و همیشه

من به بابایی میگفتم میترسی ازش.اما کنجکاویتو امروز  اینطوری نشون دادیو

با دستای خوشگلت لمسش کردی

 یکی دیگه از شیرین کاریای این روزات اینه که تند تند سینه خیز میری کشوی

کمدتو هی باز می کنیو میبندی.وسطا چند بار میخوره به پیشونیت اما بازم از

صداش خوشت میاد و همچنان ادامه میدیماچ ودیگه اینکه از دیدن جعبه دستمال

کاغذی از خود بیخود میشی به هر زحمتی که هست درشو که مامان کشیدم

روش باز میکنیو برگ برگ میاری بیرون بعدشم تیکه تیکه میکنی و میخندی.انگاری

که خیلی برات لذت بخشه. از وقتی که تلاش میکنی واسه 4 دست و پا رفتن مامان

واست یه نی نی کوچولو خریدم که 4 دستو پا میره و میگه مامی  ددی و آی لاو

یو.سرش کچله و کلاه داره.وقتی کلاهشو میگیری مامانی میزارم سرش.دیگه یاد

گرفتی که باید کلاه شو بزاری هی تلاش میکنی دو دستی که بزاری سرش و

وقتی میبینی نمیشه می کوبی تو سر عروسکه که مامان هلاک این حرکتتمبغل

 .گفته بودم که هر کاری که بر خلاف میلت باشه تند تند میگی نه نه نه نه.روزی که

بردیمت آتلیه وقتی آقای عکاس میخاست حواستو به دوربین جلب کنه با حالت

کشیده میگفت واااااای  پرهام و تو جیگر گوشه مامانی از بس که کلافه شده

بودی از جو آتلیه دستاتو بردی بالاو پشت سر هم با حالت لج گفتی نه نه نه نه.

هر وقت میگی مامان اونجا یادم میاد که چقدر عمیق گفتی و دل مامان واست

کباب شد و کات دادم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

آزاده
12 شهریور 92 23:41
خدا قوت شقایق جون


ممنونم آزاده جونم.نوبت شما هم میرسه.در ضمن اسم جدید گذاشتی واسما
مامان آرتین
21 شهریور 92 0:06
گوگولی شما راه بیفتی چی میشی