پرهام کنجکاو
آقا، شما خیلی خوابت می اومد .ما هم با اینکه دایی محمود اینا خونه مامان جون
بودنو دوس داشتیم شبو بیشتر با هم باشیم بخاطر شما زود اومدیم که شما زودی
بخوابی.اما وقتی برق اتاقو مث همیشه خاموش کردمو گذاشتمت توی تختت سریع
لبه تختو گرفتیو نصفه پا شدی که بابایی رو از توی اتاق روبرویی ببینی .با این
کنجکاویاتمن و بابایی رو دیوونه خودت کردی قند عسل مامانییییییییی.قربون
اون زانوهای خوشگلت که سعی میکردی نگه شون داری

آخ که مامان هلاک اون خنده های بی دندونیتم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



پرهام کنجکاو
