پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

توانایی هایی از جنس پرهام

پسر نانازم، روز به روز بیشتر عاشقت میشم .هر روز داری دلبریاتو بیشتر می کنی . تا شال و روسری سرم میبینی دستاتو میاری به سمتم و تا مامان بخوام دکمه های مانتومو ببندم یا کیفمو وردارم فکر میکنی نمی خوام ببرمت و سریع گریه ات در میاد. یا روزی که مامان میخواستم برم دهه امیر رضا جون(هم بازی جدیدت) دقیقه نود که روسری و مانتو تنم بود و آماده بودم ،گفتم شاید دلت شیر بخاد تا خواستم بهت شیر بدم چنان با ناباوری و تلخ نگام کردی که دلم  واست کباب شد. چون میخواستم بدون تو برم و از این که آماده نبودی  حرصت دراومد.آخه حالت خوب نبود و منم چون هنوز یه کوچولو سرفه میزدی گذاشتمت پیش خاله جون تا امیر رضا ج...
27 مرداد 1392

موتور چهار چرخ ، اولین هدیه تولد

خاله شقایق و عمو حمید و طاهای مهربون واسه تولد یه سالگیت 5 ماه جلوتر  یه موتور خوشگل بهت هدیه دادن.تو هم حسابی ذوق کردیو کلی دوسش داری. واقعا دست گلشون درد نکنه .اینم عکس همون موقعی که هدیتو دیدی به همراه طاهای عسل  این عکسا هم واسه روزایی که می شستی روی موتورتو خوشحال از این که غیر فرمون روروئکت یه فرمون دیگه هم داری . بعضی روزاهم سینه خیز میری از پشت موتورو هل میدیو از این که میبینی چرخاش می چرخه کلی ذوق میکنی ...
22 مرداد 1392

پرهام همیشه گرم

پسر گلم  ، امروز مامانی رو خیلی ترسوندی دست که به سرت زدم احساس کردم داغی و لبم و که گذاشتم روی پیشونیت به گمانم تب اومد اما با تب سنج از تب خبری نبود ماشالا از بس ورجه وورجت زیاده و تازگیا بیشترم شده همش خیسی از عرق. زیر کولرم باشی خیسی. مامان دورت بگردم که سرعتت زیاد شده دیگه مامان باید بیشتر بدووام   الان که دارم برات می نویسم توی یه خواب نازی و خیال مامان راحت شده. وقتی سیستمت میریزه بهم مامانی سریع کلافه میشم و حوصله هیچ کاریو ندارم.                                  ...
15 مرداد 1392

شرح حال تب ویروسی

هفت ماهگیت تازه تموم شده بود و تازه وارد ماه هشت شدی که یه تب ویروسی زشت اومد سراغت.مامان سریع متوجه شدم که داغی .استامینوفنتو از صبحش دادم . بعد از ظهرش گذاشتمت خونه خاله جون تا مامان برم مجلس ختم بابای زن عمو . اینا عکساییه که خاله عطیه مهربون ازت گرفته.قربون بی رمقی چشات   نگاه کن چه با ابهت نشستی .قربون صبوریات مادر   فرداش که دیدیم تبت ادامه دار شده بردیمت پیش دکترت.صبق معمول مطب بی نهایت شلوغ بود ما هم به خاطر اینکه هم کلافه نشی هم بابایی افطاریشو بخوره بردیمت توی ماشین  آقای دکتر بعد معاینه کلی، گفتش که احتمالا بعد از 3 روز تب 3 ...
15 مرداد 1392

پستونک پرهام

از اول مرداد ماه تا حالا دیگه کل پستونکو دهنت میزاری.اینقدر لثه هات میخاره که بی نهایت با خودتو پستونکت درگیری.دیشب بغل بابایی بودی که یهویی دید که کل پستونک توی دهنته .اینم یه نمونه اش اینجا هم پستونکو گرفتیو انگار نه انگار که قبلش این همه درگیر بودی ...
13 مرداد 1392

شرح حال پرهام من

پرهام گلم ، هر روز که میگذره مامان بیشتر و بیشتر خدارو شکر میکنم و با هر نگاه گذرایی به چهره معصوم و دوست داشتنیت میگم :((خدایا بی نهایت شکرت همیشه و همه جا حافظ پسرکم باش )).و از داشتن فرشته کوچولویی چون تو ، به خودم می بالم. توی 5 ماهگیت از غلت زدن شروع کردی به سینه خیز رفتن و دست از تلاش بر نداشتی و اواخر 6 ماهگی نشستی دقیقا دو روز میخاست که 6 ماهت تموم شه بدون کمک نشستی.وقتی میخاستی چیزی بخوری میگفتی هااام ولی الانا میگی مممم. الانا وقتی چیزیرو میخام دست نزنی یا کاری انجام ندی، با دستم نشون میدم و میگم نههه تو هم آروم و با تعجب تکرار میکنی (نه).وقتی می خایم بریم بیرون می گی دَدَ ....
12 مرداد 1392

پرهام عاشق کتاب

کتاباتو خیلی دوس داری. این کتابتو زندایی شیوا و رهام جون زحمتشو کشیدن . مامان وقتی می خونم خوشت میادو میخندی.عازم بیرون بودیم که با این کتاب مشغولت کردیم تا خودمون آماده شیم  صفحه هایی که دوس داریو مییاریو با دقت نگاه میکنی   رسیدی به کار همیشگی.پلاستیک پشتشو دیدیو آمادیی تا بکنیش ...
11 مرداد 1392

تولد رهام جون

خرداد امسال رهام جون عمه دو سالش تموم شد و  ما هم به عشقش رفتیم تولدش. الهی فداش بشم که دلم واسش یه ذره شده . ایشالا وقتی بزرگ شدید دوستای خوبی بشید.توی این عکس پرهام رفته توی چادر رهام. که کادوی تولدشه از طرف دایی محمدش  و زل زده به رهام .عمه فدای اون لبخند ملیحت آقا پرهام ،  خاله عطیه ی مهربون به خاطر شما دو تا گل پسر اومدن توی چادر و زحمتتو کشیدن     سرسره رهامو دوس داشتی.مینا جون مث همیشه مواظبته  اینجا هم صبح قبل اینکه بادکنکارو آویزون کنن .اینقدر دست و پا زدی تا گذاشتیمت وسط بادکنکا. اینقدر فشار میدادی که هر لحظه می تر...
11 مرداد 1392

پرهام و فرار از بالش

پسر عزیزم، یه ماهی میشه که مطمئن شدم از بالش خوشت نمی یاد. یا از زیر سرت می گیری یا می غلطتی به جایی که بالشت نیست. بعضی وقتا هم مث این عکس، از زیر سرت میگیریو می کوبی به دیواره تختت، پاهات و شکمت و خودت خسته میشی و می خوابی. مامانی اینجا خیلی تلاش کردم تا بخوابی اما می خواستی انرژیتو تخلیه کنی و مامان هم  رفتم توی آشپزخونه بعد چند  دقیقه دیدم بی سرو صدایی که با این صحنه مواجه شدم     و کم کم چشات بسته شد. آخ که فدات میشم         ...
9 مرداد 1392