توانایی هایی از جنس پرهام
پسر نانازم، روز به روز بیشتر عاشقت میشم .هر روز داری دلبریاتو بیشتر می کنی . تا شال و روسری سرم میبینی دستاتو میاری به سمتم و تا مامان بخوام دکمه های مانتومو ببندم یا کیفمو وردارم فکر میکنی نمی خوام ببرمت و سریع گریه ات در میاد. یا روزی که مامان میخواستم برم دهه امیر رضا جون(هم بازی جدیدت) دقیقه نود که روسری و مانتو تنم بود و آماده بودم ،گفتم شاید دلت شیر بخاد تا خواستم بهت شیر بدم چنان با ناباوری و تلخ نگام کردی که دلم واست کباب شد. چون میخواستم بدون تو برم و از این که آماده نبودی حرصت دراومد.آخه حالت خوب نبود و منم چون هنوز یه کوچولو سرفه میزدی گذاشتمت پیش خاله جون تا امیر رضا ج...











