پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

تولد رهام جون

خرداد امسال رهام جون عمه دو سالش تموم شد و  ما هم به عشقش رفتیم تولدش. الهی فداش بشم که دلم واسش یه ذره شده . ایشالا وقتی بزرگ شدید دوستای خوبی بشید.توی این عکس پرهام رفته توی چادر رهام. که کادوی تولدشه از طرف دایی محمدش  و زل زده به رهام .عمه فدای اون لبخند ملیحت آقا پرهام ،  خاله عطیه ی مهربون به خاطر شما دو تا گل پسر اومدن توی چادر و زحمتتو کشیدن     سرسره رهامو دوس داشتی.مینا جون مث همیشه مواظبته  اینجا هم صبح قبل اینکه بادکنکارو آویزون کنن .اینقدر دست و پا زدی تا گذاشتیمت وسط بادکنکا. اینقدر فشار میدادی که هر لحظه می تر...
11 مرداد 1392

پرهام و فرار از بالش

پسر عزیزم، یه ماهی میشه که مطمئن شدم از بالش خوشت نمی یاد. یا از زیر سرت می گیری یا می غلطتی به جایی که بالشت نیست. بعضی وقتا هم مث این عکس، از زیر سرت میگیریو می کوبی به دیواره تختت، پاهات و شکمت و خودت خسته میشی و می خوابی. مامانی اینجا خیلی تلاش کردم تا بخوابی اما می خواستی انرژیتو تخلیه کنی و مامان هم  رفتم توی آشپزخونه بعد چند  دقیقه دیدم بی سرو صدایی که با این صحنه مواجه شدم     و کم کم چشات بسته شد. آخ که فدات میشم         ...
9 مرداد 1392

پرهام و محله پدری

بعد از 6 ماه بالاخره پرهام لاشکی ، لاشکو دید. یه هفته قبل ماه رمضون با عمو افشین اینا رفتیم لاشک یه سفر 12 ساعته.هوا خیلی سرد بود که لباسای گرم پوشیدی و بیشتر توی خونه بودیم.اینم عکسای شما و لاشک محله بابا محمد  از نمای دور... جاده لاشک اینم پرهام عسله     ...
6 مرداد 1392

اولین ماه رمضان با پرهام

خدایا به حق شهید شبهای قدر، تقدیر پرهامم را محبت و ولایت وپیروی راه مولایمان علی علیه الاسلام رقم بزن... آمین یا رب العالمین                                   ...
6 مرداد 1392

پرهام ددری

هر کی از خانواده وارد میشه که لباس بیرون تنشه ، آقا پرهام هوس بیرون میکنن.اینجا عمو حمید تازه اومده بود.ناهار همگی خونه مامان جون بودیم .شما هم پریدی بغل عمو. و عمو هم از صنایع دستی کنار خونه مامان جون این کلاهو واست گرفت که کوچیکترین کلاه مغازه بود اون دست مهربون هم ،دست خاله شهینه که از روز اول تولد تا الان حمایتت میکنه توی این عکس آخرای 6 ماهگیه که تازه می تونستی بشینی ولی وول که می خوردی از پشت خودتو می نداختی و خاله جون مواظب همین کارته ...
2 مرداد 1392

ژستای خواب پرهام از یه روزگی تا 6 ماهگی

روز اول توی بیمارستان بعد از دومین حموم توی خونه توی ماشین در حال رفتن به دکتر  خوابای بعد حموم (یه ماهگی) مامانی عاشق این حالتتم وقت خواب(مخصوصا لبت) رشت سوار بر کالسکه بعد از حمومی که هنوز لباساتو کامل نپوشیدی قبل از چهل روزگی .خونه مامان جون وقتی که خاله عطیه مشت و مالت میداد  بدون شرح.... وقتی خودتو پرت می کنی رو بالش مامان وقتی اولین بار این لباسو پوشیدی،خوابیدی توی ماشین وقتی داشتی با باربدت بازی می کردی خوابت برد(مامان اسمشو گذاشتم باربد چون ب رو با حالت لبت می گفتی) یه مدت ع...
31 تير 1392