پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

این روزها و دیگر هیچ

پرهامم، این روزا  اینقدر با هم داستان داریم که کمتر وقت میکنم به وبلاگت سری بزنمو به اصطلاح خودمون به روزش کنم.میخام از روزای با هم بودن حسابی لذت ببرم واسه همینم زیاد عذاب وجدان نمیگیرم که کمتر میام پای نت. امروز وقتی میخاستم بخوابونمت و طبق یکی از عادتات واسه خوابیدن توی بغلم گرفتمت تا با موزیکای مورد علاقه ات بخابی.یهو ترانه نوازش که دورانی که توی شکم مامانی گوش میدادیو گذاشتم.1 دقیقه هم نشد که خوابیدی با آرامش کامل (( چشمای بسته ی تورو با بوسه بازش میکنم      قلب شکسته ی تورو خودم نوازش میکنم...))   قربون خدا برم. البته این روزا اینقد از خودت انرژی میزاریو ورجه وو...
8 آذر 1392

این روزا...

جونم برات بگه که حسابی مشغول دندون درآوردنی.اولین دندونت تاریخ 92/8/20 ( هفتم محرم که صبحش رفتیم عزاداری حضرت علی اصغر شرکت کردیم) دراومد دومیش هم 92/8/21 (شب تاسوعا).و حالا هم دو تای دیگه تو راهی داری.اینقد کلافه ای که نگو. غروبی که داشتم عصرونه تو میدادم خم شدیو شیشه میزو زدی به لثه هات بلکه آروم شی. مامانی محکم بغلت کردمو باهات همدردی کردم فسقلی مامان.دیگه واقعا فسقلی شدی.خیلی ضعیف شدی درودونه ی مامان.ایشالا هر چه زودتر دربیانو جون بگیری.همه ی شهرای ایران آخرین جمعه قبل از عاشورا مراسم عزاداری حضرت علی اصغر بود و از اون جایی که من از پارسال نیت کرده بو...
27 آبان 1392

اولین دندون پرهام

هوراااااااااااااااااااااااااا    هوراااااااااااااااااااااااا     بالاخره این پرهام بی دندون ما دندون دار شد. داستان از اونجایی شروع شد که ریتم خواب و غذای دردونه ی ما بهم ریختو کلافه ی کلافه شد .15 آبان وقتی داشتم پوشکتو عوض میکردم یهو یه سفیدی اون بالاها دیدم یعنی دندون جلویی سمت راست بالا. ولی فقط رویت  شد و از صداش خبری نبود هنوز یه لایه کار داشت تا درستو درمون بترکه و همون یه ذره از  دید مامانی کلی جیگر طلای مارو بهم ریخت.امروز آخرین روز 10 ماهگیت بود . کلی پیشرفت  داشتی .اولیش همین دندونت که خلاصه زد بیرون دومی هم خیلی راحت...
22 آبان 1392

پرهام و گردونه

یه قرعه کشی های ماهانه هست طرف فامیلای پدری بابا محمد. که هم همه فامیل ماهی یه بار هم شده همدیگه رو درست و حسابی می بینن و هر ماه خونه یکی برگزار میشه و هم قرعه کشی پولیه که هر خونواده ای یه سهمی داره.در کل خوبه. واسه شما که عالیه . خدا نکنه گردونه بیاد وسط. آخرین قرعه کشی خونه عمه بود اینقدر خوابت میومد که نگو همه چیزو واسه خوابت آماده کردم اما تا صدای گردونه رو از دور شنیدی پا شدی رفتی سمت در .منم دلم نیومد که نبینی. خیلی دست و پا میزنیو هیجان به خرج میدیو خیس عرق میکنی خودتو منم میخام دورت کنم اما نمیشه.اینم جنابعالی وقتی گردونه رو میبینی و از خود بی خود میشی   بابایی هم ط...
17 آبان 1392

شهر بازی

اواخر مهر ماه با دایی حامد اینا و خاله عطیه رفتیم بام لاهیجان و شهر بازی. اینقدر مات و مبهوت شده بودی که نگو .توی این عکسها هم داری به 3 نفری که سوار سالتو شده بودنو از هیجانو ترسشون جیغ می زدن این طوری نگاه می کردی اینجا بغل زندایی طیبه هستی.اینقد که دوست داره وقتی با همیم همش بغلشی و حواسش خیلی بهت هست که سردت نشه     ...
15 آبان 1392

پرهام و پیازچه

از اون جایی که از اواسط 3 ماهگی همه چیز به دهنت بود و طبق نظر آقای دکتر لثه های شما آماده بودن برای در اومدن اون مرواریدای نایاب(دندون)... و این داستان تا الان ادامه داره . هفته ای دو سه باری بی تاب می شی و بعد از بیتابی ها مامان یه تغییراتیو توی لثه های خوشگلت می بینم. دکترتون میگن که هر چقدر دندونات دیرتر دراد در آینده مستحکم تر ن و خیلی هم خوبه هر چی که بگذره و تا 13 ماهگی طبیعیه.ماامن هم عجله ای ندارم.مخصوصا که با خیال راحت قطره آهنتو میدم.اما بی تابی هات عذابم میده.همه ی کارات به موقع و حتی زودتر از موعد بوده ولی این دندون در آوردنت داستانی شده .همش به بابایی میگم این قند عسل ما چیزای خ...
14 آبان 1392

انگشتای خوشگل پسر مامان

آخ که مامان میمیرم واست .درسته قورتت میدم نفسم.اگه بدونی چقدر عاشق خنده های بی دندونیتم.دلم لبریز میشه از شادی .وقتی می خندی و گل از گلت می شکفه میگیرمت توی بغلمو فشارت میدم عسلک مامان.تازگیا با اون انگشتای خوشگلت یاد گرفتی که جمعشون کنی و مثل شکل بیا هی بازو بسته شون کنی. خیلی نمک داری نمکدون مامان.وقتی میگم پرهام کو ؟ به جای اشاره به عکست با دستات میگی بیا بعد هی با چشای نازت کنترلشون میکنیو بازو بسته شون میکنی . مامان عاشق اون لحظه ام که تمرکز می گیریو با چشات انگشتاتو کنترل میکنی و وقتی انگشتای نازت به جایی میخوره یا از روی کنجکاویای همیشگی جایی گیر میکنه اون انگشتی که ضربه خورد...
12 آبان 1392