حرفایی از جنس نفسم
وای که هلاک شیرین زبونیاتم.اینقدر دلبری می کنی که نگو.بعضی وقتا یادم میره که پسری.عین یه دختر ملوس ناز میکنیو و کلی دل دورو بریارو مخصوصا بابایی و مامانی رو میبری به عرش.همیشه ی خدا کار دارم و به کارام نمیرسم از بس که باهات مشغولمو یهو میبینم ساعت عین برق میگرده و من موندمو دنیایی کار ولی اینقد کوفته میشم از بس که باهات کودکی میکنم.منم له و لورده می افتم واسه فردایی دیگه.واسه همین هم کمتر وقت میکنم وبلاگتو به روز کنم.اما خوشحالم که لحظه لحظه با تو بودنو زندگی میکنمو نفس میکشم.بد جوری عادت کردی که باهات حرف بزنم.هر چی میبینی برمیگردی به لبای من نگاه میکنی که چیزی در موردش بگم .قبلانا ل...








