پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

پرهام ، نفس زندگی

دیگه خودم در تاریخ ۲ تیر ماه اومدم وبلاگ رو ادامه بدم

حرفایی از جنس نفسم

وای که هلاک شیرین زبونیاتم.اینقدر دلبری می کنی که نگو.بعضی وقتا یادم میره که پسری.عین یه دختر ملوس ناز میکنیو و کلی دل دورو بریارو مخصوصا بابایی و مامانی رو میبری به عرش.همیشه ی خدا کار دارم و به کارام نمیرسم از بس که باهات مشغولمو یهو میبینم ساعت عین برق میگرده و من موندمو دنیایی کار ولی اینقد کوفته میشم از بس که باهات کودکی میکنم.منم له و لورده می افتم واسه فردایی دیگه.واسه همین هم کمتر وقت میکنم وبلاگتو به روز کنم.اما خوشحالم که لحظه لحظه با تو بودنو زندگی میکنمو نفس میکشم.بد جوری عادت کردی که باهات حرف بزنم.هر چی میبینی برمیگردی به لبای من نگاه میکنی که چیزی در موردش بگم .قبلانا ل...
21 بهمن 1392

روزای برفی

پرهامم، هفته گذشته برف بی سابقه ای شهرمونو سفید پوش کرد. زمان بابا جون اینا یعنی سال 1342 همچین برفی اومد تا امسال که سال 1392 میشه.یعنی بعد از نیم قرن. شب اول منو بابایی کلی خوشحال شدیم اما فردا صبح با دیدن حیاط و منظره بیرون خیلی ترسیدیم.چند روز مدام بارید به حدود 1.5 متر رسید .از توی کوچه که رد میشدیم انگار که داشتیم از تونل باریکی رد میشدیم.همه مردم خونه نشین شدن چون اصلا نمیشد ماشینارو بیرون برد و اصلا نمیشد راه رفت.واسه تو خوب شد چون باعث شد یه هفته ای بابایی در خدمت شما باشن. و خوشحالیتو با یکسره صدا زدن بابا نشون میدادی.با چند لحن مختلف صداش میکردی و وقتی میگفت بلللله.کلی ...
20 بهمن 1392

حرفهایی از جنس پرهامم

امروز خیلی خیلی روز خوبی بود بیشتر واسه اینکه با یه لحن شیرین و خواستنی گفتی ماما  ماما .اینقد بهم چسبید که حسابی فشارت دادم.وقتی رفتم توی اتاقت تا چیزی وردارم. صدام کردی.از 9 ماهگی گفتی اما این بار توی چشام زل زدیو لحنت دلمو برد.قبلانا که میگفتی ماما ن ولی این آهنگو نداشت.خلاصه اینکه کلی کیف کردم و این بهانه ای شد که بیامو از کلمه های جدیدتو کارای خارق العاده ات( از دید من مادر ) بگم. *تا مداد ، خودکار، ماژیک، کاغذ ، دفتریو میبینی سریع میگی بابا   مامان...(یعنی اینکه بنویسی) یه بار مامان رو تخته کوچولوی خرگوشیت با ماژیک نوشتمو گفتم و دیگه کارت شده همین و کلی با این خو...
1 بهمن 1392

یه سورپرایز عالی

وای که چقدر عالی شده.خیلی خیلی خوشحالی.منم همینطور.آخه خاله شهین و خاله عطیه بجای اینکه 20 بهمن ماه برگردن یهویی 28 دی اومدنو کلی مارو ذوق زده کردن.بدون اینکه بگن.اینقد که ذوق زده شدی تا بغل خاله عطیه میرفتی سریع میخاستی بری توی بغل خاله شهین و همین طور برعکس. خلاصه اینکه بزرگترین سورپرایز زندگیت شد. ایشالا که همیشه خوشحال و خندون باشی و خاله اینا هم همیشه ی همیشه کنارمون باشن.به امید روزی که علیرضا هم بیاد و دیگه چشم انتظاریمون تموم شه.دلم خیلی خیلی واسش تنگ شده              ...
1 بهمن 1392

پرهام 13 ماهه

13 ماهگیت مبارک پسر عزیزم،نفس زندگی 13 ماهگیت بهانه ای شد که با وجود مشغله زیاد بیامو وبلاگتو بعد از مدتی به روز کنم.ایشالا که هر روزت بهتر از روز قبل باشه.این روزا حسابی داری دل منو بابایی رو می بری.دیوونه وار دوست داریم.بهونه زندگیمون شدی. کلمه های جدید میگی. کارای جدید انجام میدی. و 10 برابر قبل زور میزنی واسه در آوردنو کندن وسایل از جاشون. خلاصه الان از باز کردن در همه چی رفتی سراغ روشن کردن وسایل که البته خطرناکنو ما هم حسابی باید شش دونگ حواسمون بهت باشه.وروجکی شدی که نگو. حالا سر فرصت ازت میگم .اینم عکسایی از این روزا این عکس دیروز.این روزا اینطوری میشینی.با گرفتن همه چی ...
23 دی 1392

روزهای نه چندان خوب

پرهام عزیزم این روزا این شده کارم که روزی ده هزار بار بگم خدایا شکرت که تموم شد. بعد از یه غیبت طولانی اومدم.هم از لحاظ روحی و هم جسمی حسشو نداشتم که بشینمو برا تعریف کنم که این روزا چی بهمون گذشت .24 آذر ماه یعنی دو روز بعد تولدت رفتیم خانه بهداشت که واکسن 1 سالگیتو بزنیم.مشکلی نبود اینبا ر چون بابا کار داشت دو تایی رفتیمو شما مث همیشه مثل یه مرد بدون جیغ و فریاد واکسنتو زدیو فقط یه جیغ کوتاه و بعدشم برگشتی مو شکافانه به آقای رزاقی نگاه کردی.انگار میخاستی بشناسیو دفعه بعد مقاومت نشون بدی حالا بگذریم که آقای رزاقی بازم به آدامای دور وبر گفت که مامان این بچه رو می بینین؟واکسن یه روزگی ...
5 دی 1392

پرهام 6 تایی

نفسم، دیروز که تولدت بود دندون پنج و شیشت زد بیرون.خیلی جالبه. دقیقا ماهگرد تولدت که میشه دندوناتم سر میرسن.داشتم عکسایی که وقتی بابایی باهات بازی میکردو غرق شادی بودیو میدیدمو زوم میکردم یهو دیدم دندونای بالات شده 4 تا.با کلی ذوق عکسو به بابایی نشون دادم.جالب این بود که بابا مشغول تماشای فوتبال پرسپولیس با مس کرمان بود که پرسپولیش 6 تا گل زدو بابا کلی ذوقمند از این رویداد که دوباره تاریخ ورق خورد.منم گفتم چه بیاد ماندنی شد .پرهام ماهم 6 تایییییییییی شد الهی فدات بشم که همه چیت باهم شد.یه سرمای خفیف اما با دوره 10 روزه که دقیقا روز تولدت تموم شد و دوتا دندون باهم .الکی نبود که...
24 آذر 1392

تولد تولد تولدت مبارک

بخاطر علاقه زیادت به باب اسفنجی و اینکه هر جا ببینیش، سریع با انگشت خوشگلت نشون میدیو میگی : باااب.تصمیم گرفتیم که کیک تولدت رو باب اسفنجی سفرش بدیم.اولش بابایی رفت قنادی دید که شبیه باب اسفنجیه و خوبه ولی عصر، وقت تحویل کیک کلی با اونی که سفرش داده بود فرق میکرد.منم گفت خوبه مهم اینه که پرهامی بشناسه و خوشش بیاد .وقتی اومدیم خونه و کیکتو دیدی .تند و سریع گفتی بااااب. و ما خوشحال از اینکه پرهام کوچولوی ماهم خوشحال شده اینم مختصری از شام تولد شما ( یه چیزایی هم جا موند مث کرم کارامل که کلی هم دوسش داری )  اینم کیک و شمع بیاد ماندنی   وقتی میخای از راه دور ش...
22 آذر 1392